• کدخبر: 35910
  • تاریخ انتشار خبر: ۷:۰۰ ب.ظ - چهارشنبه ۱۳۹۶/۰۳/۳
  • چاپ خبــر

مرگ پرندگان

مرگ پرندگان عنوان نوشته ای است که نویسنده دهاقانی در سالروز آزادسازی خرمشهر نوشته است.

به گزارش دهاقان بیدار، کریم ادیب-  در حالتی بین خواب و بیداری بودم و با این که هنوز کاملا سپیده صبح سر نزده بود، احساس کردم نور بسیار ضعیفی از پشت شیشه پنجره اتوبوس روی پلک هایم افتاد.

چشم باز کردم و متوجه شدم که نزدیکی های اهواز رسیده ایم. بیابان دو طرف پراکنده، وسیع و آرام بود، غبار نازکی هم در هوا معلق شده بود. جا به جا شدم و با خمیازه کوتاهی خستگی راه شب قبل را، تا حدودی از تنم بیرون کردم.

از پشت شیشه نگاهی به افق دور دست انداختم، به جز روشنی پهناور و کم رنگ افق شرقی چیز دیگری مشخص نبود، فقط تکه ابرهای سفید پاره پاره، چهره  آسمان را خال خال، کرده بودند.

جاده صاف و خلوت بود و سرعت اتوبوس یکنواخت و خسته کننده، صدای وز وز، اصطکاک لاستیک ها با سطح آسفالت جاده، همراه با صدای ممتد موتور اتوبوس، انگار تداعی آهنگ لالائی داشت، خواب آور شده بود.

زمانی نگذشته بود که راننده سرش را بالا برد و با چشمانی خمار آلود توی آئینه شاگرد را در انتهای اتوبوس صدا زد، شاگرد هم در حالی که با دست چپ صورت و چشم هایش را می مالید، خواب آلوده جلو آمد و با پائین آوردن سر نگاهی به جاده انداخت، آنگاه با چرخش بدن رو به مسافران کرد و  گفت: کسی پلیس راه پیاده می شه ؟

چند نفری جواب مثبت دادند. دو سه دقیقه بعد راننده اتوبوس را کنار ساختمان پلیس راه متوقف کرد و با در دست داشتن مدارکی، از ماشین پیاده شد. شاگرد اتوبوس هم، صندوق بغل ماشین را باز کرد و ساک هائی را بیرون کشید، حالا چهار نفر بودیم که اثاثیه خود را برداشته به طرف مقابل جاده رفتیم که وسیله ای پیدا کنیم و به فلکه چهار شیر برویم.

وسیله آماده بود، سوار شده و به طرف چهار شیر حرکت کردیم. راه زیادی نرفته بودیم که راننده آفتاب گیر ماشین را کمی پائین کشید و با ناراحتی و صدایی لرزان گفت: دیروز هواپیماهای دشمن، به سختی شهر را بمباران کردند!  شایع شده است که پنجاه نقطه  شهر بمباران شده و آسیب دیده است، خانه های زیادی هم تخریب شده، اما آمار تلفات هنوز مشخص نیست.

از روی پل کارون گذشتیم و شاید به نیمه راه نرسیده بودیم که راننده سرعت ماشین را کم کرد و با نگاهی گذرا رو به ساختمان های فرو ریخته سمت راست خیابان، سری تکان داد و با عصبانیت و بالا انداختن شانه ها زیر لب چیزهائی گفت.

پس از مکث کوتاهی دوباره سرعت گرفت، آن جا روی پیاده رو، پیر مردی را دیدیم که با پاهای لرزان، سری فرو افتاده و قدی خمیده، تکیه بر عصا داشت و با دست ورم کرده و انگشتان استخوانی و خشک اشاره به ساختمان های فرو ریخته می کرد. پیر و خسته به نظر می رسید، و نگران و بر آشفته بود.

آنچه روی زمین مشاهده می شد، آجر بود و سنگ و آهن آوارشده روی هم، درختان کنار خیابان هم نیم سوز و بی برگ شده بودند. پرندگان کوچکی هم مرده و لت و پار روی سطح پیاده رو ریخته بودند.

به نظر می رسید در جاهائی از دیوارهای نیمه خراب که قرمز رنگ بود، انگار خون پاشیده بود. وقتی هم به فلکه چهار شیر رسیدیم و از تاکسی پیاده شدیم، روی پیاده رو اطراف فلکه جلوی پایمان پوکه های فشنگ گلوله های متلاشی شده ضد هوائی پر و پخش بود. از دور نمای دو قسمت نزدیک به هم ساختمان های فرو ریخته به چشم می خورد.

جلوی پمپ بنزین کنار فلکه هم سگی ناله کنان زوزه سر داده و نیم تنه عقب و دو پایش را به وضع رقت باری روی زمین می کشید. خون خشکی روی نیمه سر و چشم راستش را پوشانده بود. شاید این حیوان زبان بسته نیز از خشونت و وحشی گری دشمن در امان نبوده است! چند زن هم که چادر های سیاه عبائی شکل به سر داشتند و کف سر گل مالیده بودند، با هر دو  دست به سر می کوبیدند و با صدای بلند گریه زاری می کردند، لهجه خاصی داشتند، پایشان هم برهنه بود، دونفرشان خلخال به پا داشتند که یکی از آن دو پیر زنی بلند بالا و سیاه چهره بود، دستمال سیاه ابریشمی نازکی هم دور سرش بسته بود، صورتش درد کشیده و چروکیده به نظر می رسید، وسط پیشانی و زیر لب و چانه و ابروهایش را خال آبی رنگی کوبیده بود و مهره  فلزی طلائی رنگی روی طرف چپ بینی اش برق می زد، او دست های خشک و لاغر خود را بالا می برد و با صدای بلند چیز هائی می گفت که دیگرا ن تکرار می کردند، می نشستند و بر می خاستند و از عرض خیابان گذشتند.  انگار بر اثر تابش آفتاب صبح خنکی شبانگاهی هوا، کمکم، از بین می رفت و هوا رو به گرمی بود. گرد و غبار پراکنده، ناشی از بمباران، روی پیاده رو ها نشسته بود و هرگاه پای رهگذری آن ها را از زمین بلند می کرد، دیگر میل به زمین نشستن نداشتند و در هوا معلق می ماندند.

سکوت نامأنوسی سراسر شهر را در بر گرفته بود. این را می شد از قیافه و حرکات رهگذران به خوبی احساس کرد، که با نگرانی و شتاب، به این سو و آن سو می رفتند، گویی دلشوره ای فراز دل شکسته و آزار دیده شان در پرواز بود.

به طرف ایستگاه سواری های بندر رفتم که مسافرانش تکمیل شد و به راه افتادیم. نور آفتاب صبحگاهی از پنجره شرقی ماشین به صورتمان می خورد و به نظر می رسید، صحرا آرام و در خاموشی فرورفته و تنها صدای ماشین بر جاده است که سکوتش را بر هم می زند.

سکوتی مبهم و خیال انگیز، که افکار آدمی را به تأمل و تفکر وا می دارد و سراب های آینده نمایی پیش پای او می گذارد. مرد میان سالی که طرف راست من نشسته بود و چهره آفتاب سوخته اش با موهای خاکستری مجعد و چشم های فرو رفته در گودی صورت، غبارآلود به نظر می رسید، شروع به صحبت کرد.

از مصائب جنگ و گرفتاری های مردم منطقه و نگرانی از طولانی شدن آن و تاثیرش بر زندگی مردم عادی می گفت: «با تمام این مشکلات و ناراحتی ها و فشارهای اقتصادی و  روحی _ روانی، باز هم  نمی دانیم این جنگ به کجا می انجامد ؟ و نتیجه اش چیست ؟».

در این لحظه مرد دیگری که طرف چپ من بود و تا این زمان سر به زیر افکنده و خاموش در اندیشه بود، به کمک دست راست گوشه سبیل جو گندمی اش را به لب گزید و گفت: «من مدت دو سال در خط مقدم جبهه بوده ام»، این طور که می گفت در عملیات دست به دست شدن شهر سوسنگرد حضور داشته است، از فداکاری و از خود گذشتگی سربازان و نیروهای رزمنده صحبت به میان آورد، می گفت: «ما راه دور و درازی در پیش داریم، چاره ای هم نیست، گرفتار جنگی ناخواسته و نابرابر شده ایم، رزمندگان جمهوری اسلامی با کمترین امکانات تا پای جان در برابر دشمن متجاوز تا دندان مسلح بعثی مقاومت و پایداری  کردند، تا توانستند در جبهه سوسنگرد، دشمن را وادار به عقب نشینی کنند».

در این موقع مرد مسنی که ظاهری آراسته داشت و روی صندلی جلو نشسته بود و گاه گاه برمی گشت و از روی شانه به ما نگاه می کرد، در حالی که لب ها و سبیل و همه خطوط چهره اش می لرزید و پرده ای از اشک چشمانش را پوشانده بود، لب به سخن گشود و گفت: «در این چند ساله جنگ دیگر برایمان تجربه شده که هر وقت دشمن در جبهه ها شکست خورده و ناامید می شود، رو به بمباران مناطق مسکونی می گذارد، این نشان از ضعف دشمن دارد».

در گفتارش امیدواری و خوش قلبی موج می زد و در چهره اش آثار مهر و عطوفت دیده می شد. صحبت ها ادامه داشت و هر یک از دید خود مسئله جنگ را به طریقی بررسی و نقد می کرد.

من هم سرا پا گوش بودم، تا این که به بندر رسیدیم، از ماشین پیاده شده  و هر یک به راهی رفتیم …

کمی جلوتر به خیابانی رسیدم که دو طرف آن پر از درختان چندین ساله و تنومند کنار (سدر) بود و لای شاخه ها تجمعی از لانه های پرندگان، که سر و صدا و همهمه آن ها همواره، عابران را به وجد می آورد و حالا، این طور که می دیدم، در اثر بمباران روز گذشته، برگ درختان کاملا سوخته و تنه آن ها سیاه شده بود.، لانه ها متلاشی، پرندگان مرده و جوجه ها همه سوخته بودند!

درج دیدگاه

جدیدترین خبرها