• کدخبر: 38676
  • تاریخ انتشار خبر: ۹:۱۵ ق.ظ - دوشنبه ۱۳۹۶/۰۴/۲۶
  • چاپ خبــر
چهره های ماندگار – 2 / دکتر ابراهیم اسفندیاری – قسمت دوم(پایانی)؛

آغاز راه سلول های بنیادی با ساخت شبکیه چشم در اصفهان/ از خواص شگفت انگیز کُندر بر هوش بدانید!

ما از همان سال ۸۳ کاری دیگری هم روی سلول های عصبی شروع و روی قسمت حافظه روی حیوان کار کردیم. روی سلول های مغزی با گیاه کندر کار کار را پیش بردیم. با کندر توانستم حافظه موش صحرایی را به طور موقت تا وقتی که استفاده می کند تقویت کنیم.

به گزارش پایگاه تحلیلی خبری دهاقان بیدار،به نقل از صدای سلامت؛ در قسمت نخست گفتگوی شنیدنی و خواندنی با دکتر ابراهیم اسفندیاری(این جا را کلیک کنید) با این چهره ماندگار آشنا شدیم و سرگذشت زیبای زندگی اش را مرور کردیم. در بخش دوم و پایانی این گفتگو با مهمترین اقدام ها و ابتکارات این پزشک آشنا خواهیم شد.

آنچه گذشت… به گروه های آناتومی ۵۰ دانشگاه در سراسر دنیا نامه نوشتم که بنده در دانشگاه لیدز آناتومی می خوانم و می خواهم تغییر رشته بدهم و می خواهم روی آموزش آناتومی کار کنم و درس بخوانم. فقط یک دانشگاه جواب نامه من را داد که آن هم دانشگاه شفیلد انگلستان در ۸۰ کیلومتری شهر لیدز بود. بورس من قطع شد. بی پول با خانواه به شفیلد رفتم.

دوستان شما در لیدز مانع شما نشدند؟

همه دانشجویان ایرانی با من مخالفت کردند و به من گفتند نرو، امّا من انتخابم را کرده بودم. دوستان به من می گفتند که رشته به رشته شدن بد است و بورس تو هم قطع می شود. به آن ها گفتم من باید به دنبال هدفم بروم. دوستانم به من گفتند به مسئولان دانشگاه لیدز نگو که من می خواهم به شفیلد بروم شاید بدشان بیاید و بگو من می خواهم به کشورم بروم؛ به مسئولان شفیلد هم نگو که من از لیدز آمدم. خوشبختانه راستش را به همه گفتم که البته دانشگاه لیدز خیلی بدش آمد؛ چرا که سالی ۲۰۰۰ دلار هم از دست می دادند.

آناتومی خودش غربتی خاص و تخصص روش آموزشی آناتومی غربتی در غربتی دیگر بود. در شفیلد این کار اصلاً راه نیفتاده بود و آن استاد می خواست تا ما با هم راه بیندازیم. مقداری پول برای گذران زندگی قرض کردیم. بعد از پنج ماه بنا به تغییراتی در سیستم وزارت خانه بورس ما هم وصل شد.

از شفیلد بگوئید، آن روزهایی که برای کسب تخصصی جدید به آن دانشگاه رفتید.

روزی که به شفیلد رفتم گفتند از فردا کار را شروع می کنیم، فردا کنفرانس داریم. فردای آن روز به کنفرانس رفتیم و ردیف اول نشستم. در سالن باز شد و دو نفر وارد شدند، یکی از آن ها رئیس گروه آناتومی دانشگاه لیدز بودند. ما بلند شدیم و با آن ها سلام کردیم و آن ها رفتاری سردی با ما داشتند. من گفتم خداروشکر که آن جا دروغ نگفتم. اگر دروغ گفته بودم آبروی من در هر دو جا می رفت.

چهار سال در لیدز بودم و چهار سال هم شفیلد. ما در شفیلد چهار سال روی نحوه تحقیق و پژوهش روی آموزش آناتومی کار کردیم و PH.D گرفتم. مارس ۱۹۸۹ پایان نامه را نوشتم. یادم می آید که پایان نامه ام را با اوّلین پرینترهای گرافی چاپ کردم. روز اولی که استاد می خواست من را به دانشکده پزشکی معرفی کند می گفت شما موش های آزمایشگاهی ابراهیم هستید. چرا که ما آموزش های دانشجویان را مورد ارزیابی قرار می دادیم. می دیدیم که با این روش مطالب خوب در ذهنشان مانده است یا خیر و بسیاری از کارهای مشابه را انجام می دادیم.

پس از فارغ التحصیلی در انگلیس ماندید یا به ایران آمدید؟

سال ۶۸ فارغ التحصیل شدم و به دانشگاه اصفهان آمدم و درس آناتومی را شروع کردیم. در این مدّت که نبودم، هر جراحی آناتومی رشته خودش را تدریس می کرد و تقریباً آناتومی با گروه بافت شناسی یکی بود و دکتر سجادی رئیس این بخش بودند.

 

شما زمانی هم به ریاست دانشگاه منصوب شدید.

درست است؛ من وقتی آمدم چند ماه بعد مدیر گروه آناتومی شدم و چهار ماه از تدریس من گذشت که حکم ریاست دانشگاه برای بنده آمد. به دکتر فاضل، وزیر وقت خیلی گفتم که اجازه بدهید من همان گروه آناتومی باشم ولی ایشان قبول نکرد و گفتند باری است که فقط تو باید برداری.

آن رشته و گرایش خاصی که در انگلستان فرا گرفتید چه تحولی ایجاد کرد؟

من یک کتاب از انگلیس با خودم آوردم که در ایران نبود. کتاب خوبی بود و در غرب تدریس می شد. من بر اساس آن کتاب در اصفهان تدریس می کردم. در بورد آناتومی کتاب را معرفی کردم ولی قبول نکردند و گفتند کتاب های بهرام لاهی قابل قبول هستند. ما همان کتابی که آورده بودیم را ترجمه کردیم و بر اساس قانون دیگر کسی نباید آن را ترجمه می کرد.

آن کتاب که توسط بنده ترجمه شد به طور ناگهانی ظرف حدود پنج سال، چون که استقبال زیادی از آن شد ۱۴ ترجمه دیگر در کشور انجام شد. دانشجویان از دیدن این کتاب خیلی خوشحال شدند و همه کم کم فهمیدند و دانشجویان دانشگاه های سایر استان ها به استادشان گفتند این کتاب را درس بده و کتاب دیگری را نمی خواهیم. یک مطالبه ای در دانشگاه ها ایجاد شد و برای همین هر استادی یک ترجمه ای برای خودش کرد. انتشاراتی دانشگاه تهران به من گفت چهارده ترجمه داریم امّا همه ترجمه اصفهان را می خواهند. این پنج سال کار باعث شد کل متون آناتومی در کشور عوض شود. در این زمینه اصفهان پیشتاز بود.

پس گروه آناتومی اصفهان تحول زیادی را در این مدت به خود دید.

همین طور است. سال ۵۸ که یک استاد در این گروه نبود الان ۱۸ استاد داریم. اگر یک مقاله در ۵۸ صادر نمی شد الآن ما سه استاد در این گروه داریم که مقالات آن ها از صد تا بیشتر است. بعضی از آن ها از نظر استنادات علمی در کشور رتبه اول شده است.

ریاست شما بر دانشگاه بر رشد آناتومی هم مؤثر بود؟

در زمان مدیریت بنده بر دانشگاه هم پلاستی نیشن را راه ندازی کردیم.

پلاستی نیشن به چه معناست؟

یعنی پلاستیکی کردن ارگان های طبیعی بدن که هیچ وقت فاسد نشود و برای همیشه بماند.

این کار چگونه صورت می گیرد؟

در ابتدا بافت یک ارگان از بدن را برش می دهیم؛ حتی می شود مثلاً کل مغز را پلاستی نیشن کرد و برش نداد. عامل فساد آب و چربی و بیشتر، آب است. آب مغز را با اَسِتون گرفتیم و در این مرحله شاهد بودیم که آب سلولی در اَسِتون آمده و اَسِتون به جای آب رفته است. سپس با اَسِتون دهیدریشن کردیم. مغز یک ماه در اَسِتون ماند و اَسِتون را مرتب عوض می کردیم که درصد آب کردیم تا از اَسِتون پر شد.

اَسِتون جای کل ملکول های آب را در مغز گرفت و بعد از آن هم در اتاقک خلأ گذاشتیم و روی آن پلیمر ریختیم. در این خلأ اَسِتون از دل بافت بیرون می آید و به صورت گاز خارج می شود و به پلیمر با فشار خلأ به جای مولکول های آب عوض شد. بعد آن را بین دو شیشه گذاشتیم و اطراف گیره با شیشه بستیم و دور تا دور شیشه را با چسب پر کردیم و سوراخی زدیم و پلیمر ریختیم و در انتها هم بافت مقطع اشباع شده را قالب گیری کردیم. این تا ابد برای آموزش دانشجویان پزشکی می ماند. البتّه این کار برای ارگان های سه بعدی بدن هم اتفاق می افتد.

 

ریاست شما بر دانشگاه در سال ۷۳ پایان یافت. پس از آن چه کردید؟

بعد از ریاست پنج ساله در دانشگاه دوباره به گروه آناتومی برگشتم. من وقتی که از ریاست دانشگاه به گروه آناتومی آمدم بر اساس رشته هم که آموزش آناتومی بود هر تحقیقی که شروع می کردیم بعضی از آقایان در کار ما خلل ایجاد می کردند. می گفتند چیزی که نشود در لوله آزمایش بریزیم فایده ای ندارد. مباحث ما هم نظری بود. خداوند در قرآن می فرماید «أَلَمْ تَکُنْ أَرْضُ اللَّهِ وَاسِعَهً فَتُهَاجِرُوا فِیهَا»؛ به خودم گفتم زمین خدا که تنگ نیست جایی می روم که بتوانم پژوهش کنم. در سال ۷۵ فرصت مطالعاتی گرفتم و به دانشگاه کوئینزلند استرالیا رفتم.

ما این تکنولوژی(پلاستی نیشن) را در ایران راه انداختیم و بعد از دانشگاه هایدلبرگ آلمان بود که خودش مخترع این روش بود، در دنیا دوّمین شدیم. قبل از آن که به استرالیا بروم کارهای خودمان را ارائه دادم و همه مات شدند. امریکا هم این کار را نکرده بود. همه برای ما دست زدند. وقتی از استرالیا فرصت مطالعاتی خواستم بسیار استقبال کردند. وقتی به کنگره بین المللی استرالیا رفتم دیدم مخترع پلاستی نیشن دارد صحبت می کند. سالن تاریک بود و همان عقب نشستم. یک دفعه دیدم آن مخترع گفت دکتر اسفندیاری تشریف بیاورید جلو بنشینید.

تمام کشورهای دنیا گفتند مگر این دکتر اسفندیاری کیست. اصلاً برای خودم هم سؤال بود. دیدم هر کسی که از کشوری آمده یک عضوی را پلاستی نیشن کرده است. یکی یک کلیه و یکی یک کبد پلاستی کرده اند. ما چهار تا عضو مقطعی پلاستی کرده بودیم و حتی به تولید انبود هم رسانده بودیم. به من جایزه داد و گفت شما نماینده من در خاورمیانه هستید.

در پلاستی نیشن چه کسانی به شما کمک می کردند؟ تیم خاصی داشتید؟

ما دو دانشجو را به آلمان بردیم و یک دوره ۱۵ روزه گذراندیم و قسمتی از کار را به آن ها سپردم. در واقع به دانشجو بها دادیم. آن ها را آلمان بردیم و حتی در ترجمه کتاب به آن ها بها دادیم.

کار علمی شما در استرالیا چه بود؟

ما جای خودمان را در استرالیا برای یک پروژه تحقیقاتی که در کشور برخی از همکاران خودمان نمی گذاشتند باز کردیم. آن پروژه تحقیقات نوروساینس در کشت عصب بود. ۱۱ ماه بعد به اصفهان برگشتیم. روی کشت سلول های عصبی و پیوند در دستگاه عصبی مرکزی کار کردیم. البته در اصفهان هم می خواستیم همین کار را ادامه بدهیم. تحقیقات گرانی بود و بودجه کافی نداشتیم و نشد انجام بدهیم.

نامه ای برای ما آمده بود که شخصی می خواهد برای شما سخنرانی کند. هیچ کس این فرد را دعوت نکرد فقط ما آن را دعوت کردیم. پروفسور شکیبائی از آلمان بود. راجع به کشت و پیوند غضروف ارائه ای داد و رفت. ما گفتیم که خوب است ما هم وارد مقوله کشت و پیوند غضروف شویم. از ارتوپدها خواستیم که زانوهایی که عمل می کنند غضروف آن را دور نیندازند و به ما بدهند. کار تحقیقاتی روی غضروف انجام دادیم. سه سال کار کردیم و دیدیم که با راهنمایی پروفسور شکیبائی موفق شدیم و سلول های غضروفی را کشت دادیم. ۱۰۰ سلول کشت می دادیم و این سلول ها ظرف سه هفته به ۱۵ میلیون سلول تبدیل می شد.

دکتر شکیبائی بار دیگری برای سخنرانی آمد و سلول های کشت شده را نشانش دادیم و خیلی تعجب کرد و گفت این کار خیلی مهم است. گفت چقدر هزینه کردید؟ گفتیم حدود ۱۳ میلیون و خیلی از این هزینه کم برای این کار تعجب کرد. در این کار پژوهشکده رویان هم به ما کمک می کرد. دکتر شکیبایی را برای پیوند این سلول ها به بیمارستان الزهرا(س) بردیم. این طور بود که در سال ۸۳ برای اولین بار کشت و پیوند غضروف در ایران راه اندازی شد و این کار مثل بمب صدا کرد. ما دنبال نوروساینس(علوم اعصاب شناختی) بودیم و به این کار رسیدیم.

و پیوند غضروف را روی بیماران انجام می دادید.

همین طور است. شاید ده ها بیمار پیوند غضروف شد. ما باید از سر زانوی مریض بر می داشتیم و کشت می دادیم و به خودش پیوند می دادیم. در ادامه دنبال راه کاری بودیم که از سلول های بنیادی استفاده کنیم. مثل سلول های چربی شکمی و …  و چربی زیر پوست گزینه خوبی بود. الآن در سلول های بنیادی ما با کمک رویان شبکیه چشم ساختیم. من این پیشنهاد را به دانشجوی Ph.D. خودمان دادم و گفت که این خیلی گران است و نمی شود. به سراغ رویان رفتیم و هزینه را رویان تأمین کرد.از سلول های بنیادی جنینی شبکیه ساخته شد و با کمک چشم پزشکان بیمارستان فیض روی چشم خرگوش پیوند شد و موفقت آمیز بود. مقاله این کار در بهترین مجلات دنیا چاپ شد.

 

روی اعصاب هم کار می کنید؟

بله. ما حتی از سلول های بنیادی استخوان هم ساختیم.

ما از همان سال ۸۳ کاری دیگری هم روی سلول های عصبی شروع و روی قسمت حافظه روی حیوان کار کردم. روی سلول های مغزی با گیاه کندر کار کار را پیش بردم. با کندر توانستم حافظه موش صحرایی را به طور موقت تا وقتی که استفاده می کند تقویت کنم.

چطور؟

به موش بالغ عصاره خوراکی کندر می دادیم تا ۲۴ ساعت بعد حافظه اش قوی تر از دیگران می شد. روی رفتار این موش تغییر می گذاشت. تست های رفتاری می گرفتیم و متوجه این امر می شدیم. به موش حامله دادیم و دیدیم که بچه هایی که از آن به دنیا می آیند هوش آن ها نه به طور ۲۴ ساعت بلکه به طور ثابت هوش بالاتری دارند. یعنی در اصل آناتومی آن ها تغییرکرده است. به موش شیرده دادیم و دیدیم بچه هایی که از این مادر شیر می خوردند، آن هم به طور ثابت در همه عمرش باهوش تر است. از بچه هایی که از مادر حامله دریافت کننده کندر باهوش تر بودند. یعنی اثر شیرخوارگی از اثر حاملگی در مسئله کندر دقیق تر عمل کرده است.

چه سالی این اتفاقات افتاد؟

سال ۱۳۸۳

چه شد که یاد این موضوع افتادید؟

من در استرالیا روی عصب کار کرده بودم، نشد و روی غضروف کار کردم. یک آن به خود آمدم و دیدم این همان کار روی غضروفی است که من در دانشگاه لیدز جا گذاشته بودم. خدا این جا آن جا مانده را به من برگرداند. نوروساینس با کندر به من برگشت. عجب خدایی داریم. بعد از این همه سال یادش نرفته و خدا هیچ وقت پاداش کار را وقفه نمی اندازد و به موقع می دهد.

 

درج دیدگاه

جدیدترین خبرها