• کدخبر: 41329
  • تاریخ انتشار خبر: ۱۱:۱۷ ق.ظ - یکشنبه ۱۳۹۶/۰۶/۵
  • چاپ خبــر

روزگار یک مدیرعامل فقیر/طنزنامه

همسرم با نجابتی خاص و با صدایی شرمسار؛ از من مازراتی می‌خواست و من با سری افکنده از خجالتِ نداری، به او گفتم: گُلِ من، فعلاً با همین لکسوست بساز، می‌بینی که چقدر فقیر هستیم.

 

به گزارش پایگاه تحلیلی خبری دهاقان بیدار،به نقل از بلاغ، من و زن و بچه‌ام بسیار گرسنه بودیم، بچه‌ام بهانه می‌گرفت و پیتزا می‌خواست، همسرم هم هوس غذای فرانسوی کرده بود، من آهی در بساط نداشتم، رویم را برمی‌گرداندم و اشک می‌ریختم.

بیکاری امانم را بریده بود، چند روز بود که خانه‌نشین شده بودم و هیچ درآمدی نداشتم، روزهای اول، فقر از در و دیوار خانۀ ما چکه می‌کرد، بعداً لوله فقر در خانه ما ترکید و زندگی ما را به زیر خط فقر برد.

شانس آوردیم که چاه فقر در خانۀ ما بالا نزد وگرنه گَندش همه جا را می‌گرفت، روزهای سختی بود، همسرم مجبور بود خودش غذا درست کند و من می‌دیدم که ناخن‌هایش می‌شکند و توی غذا می‌رود، یک بار هم توی غذا مو رفت؛ اما من به خاطر فقرمان چیزی نمی‌گفتم.

من در خانه می‌نشستم و در توئیتر و‌ اینستا وقت می‌گذراندم و سایت‌های‌ این وزارتخانه، آن وزارتخانه را زیر و رو می‌کردم تا برای خودم کاری پیدا کنم که ناگهان حجم‌ اینترنتمان تمام شد، انگار دنیا روی سرمان خراب شد، در‌ این وانفسای بی‌پولی باید چه می‌کردیم.

از هیأت مدیره که استعفا دادم، درجا پیامک وصل یارانه برایم آمد؛ اشک در چشمانم حلقه زد، کمیته امداد هم پیامک داد که: نیازمند عزیز، اون موقع ما را همراهی نکردی، الان انتظار زیادی از ما نداشته باش.

یک شب آیفون ما دینگ دینگ صدا کرد، از مانیتور چهره یک مرد را دیدم، بیرون رفتم، مردی یک کیسه پر از اقلام ضروری به من داد و گفت: شنیده‌ام شما مستحق هستید، من از او تشکر کردم.

همسرم با نجابتی خاص و با صدایی شرمسار؛ از من مازراتی می‌خواست و من با سری افکنده از خجالتِ نداری، به او گفتم: گُلِ من، فعلاً با همین لکسوست بساز، می‌بینی که چقدر فقیر هستیم.

همسرم با گونه‌هایی سرخ از سرخآب یا از سیلی‌هایی که به صورت خود زده بود به من گفت: از پاپا کمک بگیر و من گفتم: پاپا هیچ وقت رانت‌خواری نمی‌کند، او به شایسته‌سالاری اعتقاد دارد و تو می‌دانی که او یک آدم معتقد است.

پاپا؛ یعنی همان پدرم، هیچ وقت سفارش فرزندانش را به کسی نمی‌کرد، او اعتقادات خاص خود را داشت، اصلاً زد و بند نمی‌کرد و به کسی فشار نمی‌آورد.

مجبور بودم خبر وحشتناک‌تری را به همسرم بدهم، قرار بود او همراه دوستانش به سوئیس برود و چند روزی را دور از هیاهوی‌ اینجا بگذراند و سرش یک بادی بخورد، اما من توانایی پرداخت هزینه‌های سفرش را نداشتم، ما در نهایت فلاکت زندگی می‌کردیم.

همسایه‌های ما آدم‌های کباب‌خوری هستند، بوی کبابشان ما را بیچاره کرده بود، دیگر چاره‌ای نداشتم، رفتم و گردنم را فقط و فقط برای ماهی ۲ میلیون تومان کج کردم، می‌دانم که کسی‌ این حرف مرا باور نمی‌کند، من یک نیازمند واقعی بودم.

تازه‌ اینجا بود که فهمیدم فقط دختر وزیر مظلوم نیست، فهمیدم که در‌ این دولت و مجلس فرزندان صاحب منصبان بسیار مظلومند.

درج دیدگاه

جدیدترین خبرها